بخش ۴۷ - حکایت
طبیبی با یکی از دردمندانبگفت آن شب که بودش درد دندان
که: دندان چون به درد آرد دهانتبکن ور خود بود شیرین چو جانت
رفیقی گر ز پیوندت گریزدازو بگریز، اگر جان بر تو ریزد
چو زین سر هست، زان سر نیز بایدکه مهر از یکطرف دیری نپاید
هزیمت رفته را در پی نپویندحدیث قلیه با سیران نگویند
چو بینی دوست را از مهر خالیفرو خوان قصهٔ ملکی و مالی
چو عاشق ترک شد، معشوق تازیچنین پیوند را خوانند بازی
به مثل خود بود هر جنس مایلکه قایم شد برین معنی دلایل