بخش ۴ - در مذمت روزگار
جهان خالیست، من در گوشه زانممروت قحط شد، بیتوشه زانم
اگر بودی چنان چون بود ازین پیشبزرگی کو بدانستی کم از بیش
چرا بایستمی ده نامه گفتن؟چو خامان درد دل با خامه گفتن؟
کی از ده نامهای نامم برآید؟ز هر بیهودهای کامم بر آید؟
چو دریا پر گهر دارم ضمیریولی گوهر نمیجوید امیری
چون ماه از طبع من خود نور پاشدنه او را مشتری باید که باشد؟
سخن را چون خریداری ندیدمبه از ترک سخن کاری ندیدم
خرد دورست ازین بیهوده گفتنحدیث بوده و نابوده گفتن