بخش ۳۳ - حکایت
جوانی خار کن بر خار میخفتکسی گل بر سرش کرد، آن جوان گفت
مرا تا خار دامن گیر گشتستگل اندر خاطرم کمتر گذشتست
ز خاری هر که او پیوند بیندهمان بهتر که: گل دیگر نچیند
به تنهایی مرا خاری تمامستوصال گل به انبازی حرامست
درین بستان گل رنگین چه جویی؟که دارد حسن او داغ دو رویی
اگر خاری کند وقت ترا خوشبر افشان دامن گل را به آتش
ز گل رویان تر دامن چه جویی؟که بر هرکس بخندد از دو رویی
بتان بیوفا خود را پرستنددلیران این چنین بتها شکستند