بخش ۲۹ - غزل
مشو عاشق، که جانت را بسوزدغم عشق استخوانت را بسوزد
تو آتش میزنی در خرمن خویشندانی این و آنت را بسوزد
مخور خوبان آتش خوی را غمکه روزی خان ومانت را بسوزد
ز دیده اشک خون چندین مبارانکه ترسم دیدگانت را بسوزد
چه سود آنگاه پنهان کردن عشقکه پیدا و نهانت را بسوزد؟
ز لعلم چاشنی جستی به بوسهنترسیدی دهانت را بسوزد؟
مبر نام من، ار نه با رخ خویشبگویم تا: زبانت را بسوزد
اگر هجرم وجودت را بکاهدوگر مهرم روانت را بسوزد