بخش ۸۳ - در خرقه دادن
دزد را پیش رخت راه مدهخرنهای خرس را کلاه مده
از سری با چنان پریشانیموی چون میبری به پیشانی؟
با تو میگوید آن حکیم ولیکاول الفکر آخرالعمل
مده، ای خواجه، بیگرو زنهارترک را جبه، کرد را دستار
زنده را توبه ده، که دارد جانمرده خود توبه کرد از آب و ز نان
آنکه از بهر نان کند توبهمشنو گر به جان کند توبه
نتوان دیو را به راه آوردسر دیوانه در کلاه آورد
روستایی که دیشب از دره جستمدهش توبه، کز مصادره جست
نیست آنکو سری به راه کشدبهلش تاقلان شاه کشد
به غرور جلب زنی عاطلحق سلطان چه میکنی باطل؟
تو اگر مومنی،فرااست کو؟ور شدی متمن،حراست کو؟
فال مؤمن فراست نظرستوین ز تقویم و زیج ما بدرست
مؤمن از رنگ چهره برخواندآنچه دانا ز دفترش داند
مؤمنانش چو نور میبینندآنچه مردم ز دور میبینند
دل مؤمن بسان آینه استهمه نقشی درو معاینه است
دل، که چشمش به نور حق بیناستزانسوی پردهٔ «ولوشناست»
دل بیعلم کی رسد به یقین؟علم حاصل کن، ای پسر، در دین
عمل از تن بجوی و علم از دلزانکه ایمان چنین شود حاصل
چون زبان و دل اندرین تصدیقهر دو همداستان شوند و رفیق
تن تتبع کند به پاک رویشود ایمان ازین سه پشت قوی
هرکس این اعتقاد شد مقدورهمه اجزای او بگیرد نور
نور معنی اگر نفوذ کندکشف راز نهفته زود کند
در دل ما جزین امانی نیستزانکه ایمان مایمانی نیست
نه به ایمان کشید سوی یمن؟خرقهٔ مصطفی اویس قرن
حامل خرقه آن دو صاحب حالکه ازیشان رسید دین به کمال
گر چه آن گل به خار بنهفتندزان تفرج چو غنچه بشکفتند
دل او با گمان چو یار نبوددیدن صورتش به کار نبود
روستایی نبود و در ده شدرز خالص به امتحان به شد
امتحان دید و غیبگویی کردطلب خرقهٔ دو تویی کرد
تیر ایمان چو بر نشان آمدخرقه و خرده در میان آمد
یمنی صاحب سعادت شدمدنی را یقین زیادت شد
گر چه در عهد اقالت آوردندحالشان گفت و حالت آوردند
قاصد و مقصد این چنین بایدهر کرا کشف سر دین باید
خرقه پوشی، تو در چنین کس پوشورنه در خرقه کش سر و مخروش
چون تو قاضی شدی، مریدان دزدخرقهها رفت و نیست منت و مزد
میکشی خلق را به بیخردیچه توان کرد چون طبیب بدی؟
نه به هر خاطر این نزول کندقابلی جوی، تا قبول کند
آنکه در خورد صحبتست و حضورمکن او را به خدمت از خود دور
وآنچه ارباب خدمتند و قیامهر یکی را نگاه دار مقام
وانکه لایق بود به خلوت و صوممهل او را دگر به صحبت قوم
وان کزین هر سه قوم بیرونندمده این دانهشان، که بس دونند
ارمغانی مکن بریشان عرضجز صلوة و زکوة و سنت و فرض
گر به هر یک عمامه خواهی داددین به دستار و جامه خواهی داد
نقد خویش اول آزمایش کنبعد از آن خلق را نمایش کن
چون نکردی تو بد ز نیک جدااز تو طالب کجا رسد به خدا؟
چکنی جستجوی بوالهوسان؟زین یکی را به مخلصی برسان
چون تو اسب و شتر بهم رانیبه گل و گوچو گاو درمانی
آنکه سقمو نیاش باید دادگرش افیون دهی بقای تو باد
هر که آمد، گرش مرید کنیدر زمستان مگس قدید کنی