بخش ۸۱ - در صفت شیخ مرشد
شیخ را علم شرع باید و دینحکمتی کان بود درست و متین
نفسی طیب و دمی مشکیسرو مغزی منزه از خشکی
خاطری مطمئن و چشمی سیردر مضای سخن جسور و دلیر
کارها کرده در خلا و ملارخ نپیچیده از عذاب و بلا
بوده در حکم مرشدی ز نخستبرده فرمان اوستادی چست
دل خود را به خون بپروردهنفس خود کشته خون خود خورده
چارهٔ نفس خود توانستهسر نص و دلیل دانسته
فارغ از حجت و قیاس شدهدر نهان آدمی شناس شده
کرده دوری ز راه معنی، دورگشته نزدیک با معالم نور
در ولایت به مسند شاهیبر نشسته ز روی آگاهی
نه ز رد خسی دلش رنجهنز قبول کسی قوی پنجه
گفته جانش به صبر ایوبیسخت راسست و زشت را خوبی
نه کسی را گرفت بر کارشنه شکن در فنون گفتارش
گشته یار از کتاب و از سنتطالبان را به سعی بیمنت
وقتشان بر سر زبان راندکه: خدا خواهد و خدا داند
بر تو هر مشکلی که گیرد عقدکندش کشف بر تو دردم نقد
روح در عرش و جسم در زندانچهرهٔ او گشاده، لب خندان
اگرش مال کم شود شادستو گر افزون شودبرش بادست
دنیی او ز بهر دین باشدخرمنش بهر خوشهچین باشد
شهرهٔ شهرها به پاک رویبازوی او به عقل و شرع قوی
دل او از ریا بپرهیزدنورش از نور کبریا خیزد
هر چه خواهد فلک فراخور اودمبدم حاضر آورد بر او
شغل او بهجت و سرور بودکارش ارشاد یا حضور بود
از پی جمع ساز و آلت اوکرده ایزد به خود کفالت او
مظهر حق و مظهر تحقیقبر خلایق دلش رحیم و شفیق
دیدن و داد او مبارک فالخبر و یاد او همایون حال
روی او هیبت و وقار دهدخوی او لطف خلق بار دهد
مس به بویش ز دور زر گرددخس به یادش به از گهر گردد
هر که با او نشست شاهی شدوانکش آمد به دست ماهی شد
گر مرید کسی شوی این کساین طلب کن، که در جهان این بس
این کسان باز دست سلطانندوآن دگرها مگس همی رانند
به چنین پیر دست شاید دادکه جوان را کند ز بند آزاد