بخش ۶۹ - حکایت
زن خود را به سنگ زد مردششد دوان، پیش قاضی آوردش
حال خود گفت و مرد شد حاضرگشت قاضی میانشان ناظر
زن چو دعوی گزار شد با شویگوشهٔ چادرش برفت از روی
خواجه حسن و جمال او را دیدعشوهٔ قیل و قال او را دید
مرد را گفت قاضی از پشتی:زن خود را چرا چنین کشتی؟
گفت: دشنام داد و چوب زدماو مرا زشت گفت و خوب زدم
گفت قاضی که: ای پریشان دستکس به چوب این چنین گهر نشکست
گر سر این لطیف چهرت نیسترو طلاقش بده، که مهرت نیست
مرد دادش طلاق و شد بیجفتچون برون رفت زن به قاضی گفت:
مهر دل چون ندارد آن گمراهمهر برداشتست،مهر بخواه
آمدم تا بهای من جویینه به آن تا ثنای من گویی
شاید ار علم سر برفرازددین مباهی شود، خرد نازد
که درین قحط سال علم و عملشد به عون خدای عز و جل
مسند شرع در مراغه به کامزین دو قاضیالقضاة نیکو نام
سخنی کان بجاست باید گفتآنچه بینند راست باید گفت
رای دستور که افتاب وشستبافاضت چو آفتاب خوشست
شاید آن روزها که داد کندگر به لطف از مراغه یاد کند
آب رحمت بر آن زمین باردکه در آن خاک تشنگان دارد
من ز اهل سخن چه باشم و چند؟که سخن رانم از نصیحت و پند
پند و وعظ از کسی درست آیدکه به کردار خوب چست آید