گنج

بخش ۶۱ - حکایت

بود در روم پیش ازین سر و کارصاحبی نان ده و فتوت یار
لنگری باز کرده چون کشتیپر ز سنگ و ز آلت کشتی
در لنگر نهاده باز فراخکرده ریش دراز را به دو شاخ
خلق رومش نماز بردندیبچهٔ خود بدو سپردندی
نان صاحب ز کار رندان بودگوشه بیکارشان چو زندان بود
حوریان گرد او گروه شدهرند و عامی در آه و اوه شده
جمع گشتند ازین صفت خیلیهر یکی را به دیگری میلی
ناگهان رومی غلام بارهصورتی نحس و جامه‌ای پاره
به یکی زان میانه عشق آوردعلم مصر در دمشق آورد
در نهانی انار و سیبش دادتا به تلبیس خود فریبش داد
برد روزی به گوشهٔ باغشمی‌نهاد از عمود خود داغش
خر زهٔ خویش در وعا می‌کردهر دمی بر اخی دعا می‌کرد
باغبان این بدید و گفت: ای خرپدرش را دعا کن و مادر
رند گفتا: ز هر دو بیزارمکه من این دولت از اخی دارم
حکم او تا به دست مادر بودطفل در خانه، قفل بر در بود
چون پدر پیش صاحب آوردشبه نیابت چنین بپروردش