گنج

بخش ۴۷ - در نصیحت زنان بد

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۴۱ بیت
مکن، ای شاهد شکر پارهدل و دین را به عشوه آواره
یا مگرد آشنای و شوی مکنیا به بیگانه رای و روی مکن
زشت باشد که همچو بوالهوساننان شوهر خوری و کیر کسان
به‌چه از خانه سر به‌در داری؟گر نه سر با کسی دگر داری؟
سر بازی و پای رقاصیچون توان یافت بی‌تن عاصی؟
زلف بشکستن و نهادن خالچون حلال است و نیست بوسه حلال؟
ایزدت داد حسن و زیباییهم ز ایزد طلب شکیبایی
ستر زن طاعتی بزرگ بودسگ به از زن، که او سترگ بود
سقف و دیوار و چادر و پردهاز پی پوشش تو شد کرده
چون تو از پرده روی باز کنیوز در خانه سر فراز کنی
پرده در پیش رخ چو می‌بندینه به ریش جهان همی‌خندی؟
از چنین حرص و آز دوری بهوز هوی و هوس صبوری به
چون شد اندر سرت بضاعت شویگردنی نرم کن به طاعت شوی
نانت او می‌دهد، رضاش بدهیا بکن سبلت و سزاش بده
تا دگر دل به مهر زن ندهدراه خواری به خویشتن ندهد
گرش امروز داری از غم دوردان که فرداش هم تو باشی حور
شوی پندت دهد سقط گوییریش گیری که: چون غلط گویی؟
روزت این کبر و کینه در کالانیم‌شب هر دو لِنگ در بالا
یا ز بالا چو شیر باید بودیا چو روباه زیر باید بود
بهر یک شهوت از حرام و حلالچه‌کنی خانه پر ز وزر و وبال؟
ای ز سودای نیم ساعت کامسر خود را فرو کشیده به دام
بسته در پای مال کودک و دختروی انبان خویش را کیمخت
خود نیرزد سه ساله گادن تورنج یک روز شیر دادن تو
شیر اگر دیگری تواند داداز برای تو خود نداند زاد
چه‌کنی ده ستیر دوغ و پیازکه دو من شیر داد باید باز؟
هم زنی پیر بود رابعه نیزبه نماز و نیاز گشت عزیز
نه که هر زن دغا و لاده بودشیر نر نیست، شیر ماده بود
مریم از محصنات در بکریچوی بری بد ز عیب بدفکری
نام بی‌شوهریش زشت نکردکز هوا روی در کنشت نکرد
طفل گویا و مادر خاموشدل پاک است و نفس پاکی کوش
چون بنگشود لب ز حرمت امرآن سه شب در جواب خالد و عمرو
گشت پستان شیرش آبستننه به طفل دگر، به طفل سخن
خان زنبور شد شبستانشپر شد از شهد نطق پستانش
شهد او شیر گشت و شیر شرابطفل چون خورد مست گشت و خراب
نه عجب بودش آن کلام چو شهدزانکه با شیر خورده بد در مهد
تا جوانی‌، به سِتر کوش و نمازکه جوانی دگر نیاید باز
چون تبه گردد آن لب خندانگرگ باشی و لیک بی‌دندان
گرگ در پوستین و یوسف نهجز غم و حسرت و تأسف نه
چون شود پشت زن ز پیری خمشهوت و حرص پیر گردد هم
جامه دان و به جامه دیباییمانده سودا و رفته زیبایی
بعد از آن هیچ چاره نتوان کرددیو را در غراره نتوان کرد