بخش ۴۳ - در منع اسراف
ای که بر قصر کوشک سازی توپیه بر دنبه میگدازی تو
گر چه این قصرها طربناکستچون به گردون نمیرسد خاکست
نردبانی چنان بساز، ای گردکه تواند بر آسمانت برد
در رواق سپهر میباشیچکنی نقش خانه از کاشی؟
هر کرا خانهای تمام بوددو بسازد، به عقل خام بود
خانهای بس بود گروهی راچه کشی بر سپهر کوهی را؟
روی در گفتهٔ خدای آورحق «لا تسرفوا» بجای آور
خیمهٔ عاریت برین سر راهبزن و دست ظلم کن کوتاه
قصر سازی و جمع مال کنیگردن خویش پر و بال کنی
اندرین راه پر مصیبت و دردقصر و جمعی چنین نشاید کرد
زین درست و درم به رغبت و میلپل و بندی بساز در ره سیل
کاخ و کاشانهای که خواهی هشتپیش اهل خرد چه خوب و چه زشت؟
خیز و برکار کن رباطی چندراه دزدان نابکار ببند
تا تو رخت و سرای را دانیبه خدای ار خدای را دانی
ناید این هر دو کار باهم راستهر که این را فزود آن را کاست
ترک این حرص خانه گیر بدهفاردی، پای در زیاده منه
گر چه کاشیست خانه یا چینیدل بگیرد چو بیش بنشینی
مال چون باز میبرند از پسصد کجا میبری؟ ز صد یک بس
چکنی خانهها ز خشت حرام؟زانکه ویران شود بهشت حرام
گر حرامست خانه، کوچک بهتا حلالت کند رعیت ده
چیست این خانه با شکستن عهد؟نیش زنبور و خانهٔ پر شهد
نتوانی ز خانهٔ بسیارکه به زنبور در رسانی کار
خانهای را که روبه ویرانیستکردنش موجب پشیمانیست
حق نداد از طهارت کعبهبه سلیمان عمارت کعبه
بهر مرغی که کشته بود به دستیافت این نیستی بدان همه هست
مسجدی کز حرام برسازیعاقبت خر درو کند بازی
بس بود بهر کبریا قصریخاصه در دولت چنین عصری
آنکه او مسجد مدینه بساختمیتوانست قصرها پرداخت
لیکن اندیشهای لقمانیداد از آن نخوتش پشیمانی
به چنان خانهای قناعت کردپشت بر آز و رخ به طاعت کرد
نام را بهتر از سخن مشناسسخنی کش بلند باشد اساس
چکنی تکیه بر عمارت دار؟این عمارت ببین و آن بگذار
اصل این سیم و زر ز زیبق خاستزان چو زیبق بجنبد از چپ و راست
زر ز خاکست و بر زبر نرودنهلد تا به خاک در نرود
بدهی، در بهشت کاخ شودندهی، دوزخت فراخ شود
هر چه در وجه آش و نان تو نیستبفشان و بده که آن تو نیست
نخوری، دیگری بخواهد بردتو خودش کن به کام و دندان خرد
چه نهی مال بهر فرزندان؟که به ایشان نمیرسد چندان
پسر ار مقبلست باکش نیستورنه زان مال بهره خاکش نیست
کانچه از شحنه ماند و قاضینشود به زن بیش از آن راضی
این ابوالقاسمان که پیش رهندچه به طفلان نارسیده دهند؟
ور از آنها فزون شود چندینکند با یتیم پیوندی
مال را میل آتشین چکنی؟غصه را یار و همنشین چکنی؟
این سخنها نه از رعونت خاستسخنی روشنست و راهی راست
در دلم نیست از کسی خاریبا کسم نیز نیست آزاری
راست زهریست شکرین انجامکژ نباتی که تلخ دارد کام
تلخی از پند چون توان رفتن؟راست شیرین کجا توان گفتن؟
مغز این گر جدا کنند از پوستفاش گردد که دشمنم یا دوست