بخش ۴ - در نعت رسول
عاشقی، خیز و حلقه بر در زندست در دامن پیمبر زن
حب این خواجه پایمرد تو بسنظر او دوای درد تو بس
اوست معنی و این دگرها نامپخته او بود و این دگرها خام
آنکه از اصطفا بر افلاکنددر ره مصطفی کم از خاکند
از در او توان رسید به کامدیگران را بهل برین در و بام
اوست در کاینات مردم و مرداو خداوند دین و صاحب درد
سفر آدم سفیرنامهٔ اوستدرج ادریس درج خامهٔ اوست
بیعه در بیعتش میان بستهزانکه ناقوس را زبان بسته
بر سر او ز نیک نامی تاجهمه شبهای او شب معراج
پیش او خود مکن حکایت شباو چراغ، آنگهی شکایت بس؟
گوهر چار عقد و نه درج اوستاختر پنج رکن و نه برج اوست
شقهٔ عرض عطف دامانشملک از زمرهٔ غلامانش
آن که مه بشکند به نیم انگشتآفتابش چه باشد اندر مشت؟
وانکه در دست اوست ماه فلکپایش آسان رود به راه فلک
شب معراج کوس مهر زدهخیمه بر تارک سپهر زده
گذر از تیر و از زحل کردهمشکل هفت چرخ حل کرده
سر سر جملها بدانستهشرح و تقصیل آن توانسته
در دمی شد نود هزار سخنکشف برجان او ز عالم کن
به دمی رفته، باز گردیدهروی او را به چشم سر دیده
میم احمد چو از میان برخاستبه یقین خود احد بماند راست
راه دان اوست، جبرییلش سازهر چه او آورد، دلیلش ساز
ای فلک موکب ستاره حشروی ز بشرت گشاده روی بشر
هاشمی نسبت قریشی اصلابطحی طینت تهامی فصل
علم نصرتت ز عالم نوریزک لشکرت صبا و دبور
چرخ نه پایه پای منبر توبه سر عرش جای منبر تو
معجزت سنگ را زبان بخشدبوی خلقت به مرده جان بخشد
روز محشر، که بار عام بوداز تو یک امتی تمام بود
بگرفته به نور شرع یقینچار یار تو چار حد زمین
ز ایزد و ما درود چون بارانبه روان تو باد و بر یاران