گنج

بخش ۱۱۶ - در منع تقلید

پی تقلید رفتن از کوریستدر هر کس زدن ز بیزوریست
من درین کوچه خانه‌ای دارمهم ازین دام و دانه‌ای دارم
گر به سالوس دام باز کشمسر خورشید در نماز کشم
میتوانم به وقت زراقیمار این زخم را شدن راقی
لیکن از اهل راز میترسمزان نظرهای باز میترسم
به ادب رو، که دیده‌ها بیناستپیش رخ بین و منگر از چپ و راست
ای برادر، چو با خرد یارینظری کن به نور بیداری
نقد خود زیر پای خلق مریززین فضولان راهزن بگریز
خویش را زین غرور باز آورروی در قبلهٔ نیاز آور
دل بهر یافه و مجاز مدهراه هنگامه گیر باز مده
چند منقاد هر خسی باشی؟جهد آن کن که خود کسی باشی
غول در ده مهل، که راه کندده ده او را که ده تباه کند
هر چه داننده گوید از جاییستپی نادان مرو، که خود راییست
طرقی را مگوی علت خویشگر چه حب‌الملوک دارد پیش
حب لولی گر از شکر باشدحبةالقلب را بتر باشد
آنچه بینی کزو شکم بروداین نگه کن که: روح هم برود
سخن ما مبین، که پنهانستتو سخن دان، نبوده‌ای ، زانست؟
میوهٔ نارسیده را چه کنی؟سخن چیده چیده را چه کنی؟
لب برین کوزه نه، چو خواهی کامزر به این نظم ده، چو جویی نام
در پی در روی به دریا بارزانکه در را شناختی مقدار
اهل دل را غلط شناخته‌ایزان غلط بود هر چه باخته‌ای
سر ایزد چه پرسی از خراز؟از دم جبرییل پرس این راز
آنکه نانت خورد زبون تو اوستو آنکه دنیات خواست دون تو اوست
اندرو گر کرامتی بودیوز تجرد علامتی بودی
رفتنش بر در تو بودی عاربر در خود ترا ندادی بار
عارف کردگار زر چکند؟ولی‌الله بار و خر چه کند؟
هوش خود را به هر ترانه مدهجز ره کدخدا به خانه مده
آنچه در دور ما امیرانندصید این جمع گول گیرانند
گر بیابند زنگیی خستهزنگ و قابی دو بر گلو بسته
قاب قوسین جای او دانندچرخ را زیر پای او دانند
دیگ فقر آن کسان که جوشیدندپیش ازین زهرها بنوشیدند
باز قومی ز کارها جستندرنگ آنها به خویش در بستند
نام آنها شدست ازینها بدکاشکی نامشان نبودی خود
چون به این جامه در شدند اوباششد در آفاق مکر ایشان فاش
غیرتم دل گرفت و دامن نیزگفتم: ای روزگار با من نیز
چند بینیم و چشم خوابانیم؟گفت: کای اوحدی شتابانیم
رنگ بدعت بسی نماند، باشتا شود رنگ مبدا ما فاش
نقش نقش رسول و یارانستحب ایشان گزین، که کار آنست
نرخ سالوس لاش خواهد شددور کشفست، فاش خواهد شد
هر که گردن بپیچد از در اوگر سپهرست، خاک بر سر او
نقش صدیق مینمایم راستبه دیارش رو و ببین که کجاست؟
در زمان صحابه و یارانآن بزرگان و آن نکوکاران
نام شیخ و سماع و خرقه نبوددین به هفتاد و چند فرقه نبود
بر چهل مرد بود پیرهنیبلکه چل روح بود در بدنی
کرده بودند پی ز دنیا گم«سیدالقوم» بود « خاد مهم»
تن به ریگ روان نهفتندیراز دل را به کس نگفتندی
روی مردان به راه باید، راهچیست؟ این خانهٔ کبود و سیاه
گر ز من ریش و شانه خواهی جستجنگ داری، بهانه خواهی جست
هر که دریافت سر آل عباخواه در خرقه باش و خواه قبا
بی‌نشانیست رنگ درویشانچه کنی رنگ جامهٔ ایشان؟
رنگ پوشی ز بهر نام بودنام جویی ز فکر خام بود
بنده را نام جستن از هوسستداغ آن خواجه نام بنده بسست
بنده را نام بندگیش تمامبه ازین بنده را چه باشد نام؟
فکر باید که بی‌غلط باشدجامه سهلست، اگر سقط باشد
سخنی کز حضور گردد فاشقایلش هر که هست، اگر سقط باشد
سخنی کز حضور گردد فاشقایلش هر که هست، گو: میباش
چون درخت سخن رسید به بارننشینیم تا بود دستار
میوه گر نغز و پخته و نوریستگر بیفتد ز شاخ دستوریست
سخنی کان به راه دارد رویگفتنش را اجازتست، بگوی
سخن آن راست کو سخن سنجدچه زنی تن که: شیخ میرنجد؟
آنکش این نیست پس چه میداند؟ور مرا هست کس چه میداند؟
ره به هنجار من کجا یابی؟زانکه بیدارم و تو در خوابی
سخن ما ز بهر گفتن بودگهر ما ز بهر سفتن بود
هم بباید سخن بگفت آخرمشک را چون توان نهفت آخر؟
مشک ما خالصست و بوی کندعاشق مست های و هوی کند
تو که حلوا خوری و بریانیخلق را در سخن نگریانی
ما که خون خورده‌ایم پیوستهمشک شد خون خورده آهسته
اوحدی شست سال سختی دیدتا شبی روی نیک بختی دید
سر گفتار ما مجازی نیستبازکن دیده، کین به بازی نیست
سالها چون فلک بسر گشتمتا فلک وار به دیده‌ور گشتم
بر سر پای چله داشته‌امچون نه از بهر زله داشته‌ام
از برون در میان بازارموز درون خلوتیست با یارم
کس نبیند جمال سلوت منره ندارد کسی به خلوت من
تا دل من به دوست پیوستستسورها گرد سر من بستست
دل من مست گشت و در بیممکه: بدانند حال ازین نیمم
آنچه گفتم مگر به مستی بودغلطست این، که عین هستی بود
من چه دانم به راه داشتنت؟او تواند نگاه داشتنت
باز ازین دیو عشوه ده لاحولمن و نزدیک او درستی قول
کیستم من که دم توانم زد؟یا درین ره قدم توانم زد؟
گشته با هیبتش فصیحان لالچون منی را چه قیل باشد و قال؟
عاجزی، مفلسی،تهی‌دستیخاکساری، فروتنی، پستی
عمر خود در هوس تلف کردهنام خود رند و ناخلف کرده
با چنین کاس و کیسهٔ لاغرسخن از جام گویم و ساغر
اگر از باده جام پر دارمزیبدم، زانکه جام در دارم
گر چه تاریخ دان این شهرمهمچو تقویم کهنه بی‌بهرم
سالها اشک دیده پالودمروزها از طلب نیاسودم
عقل عنقای مغربم میخواندچرخ زالم چنین به گوشه نشاند
به جوانی چو زال پیر شدمکه چو سیمرغ گوشه‌گیر شدم
هم چو فاروق زهر نوشم منزانکه تریاک میفرشم من
زهر من کس ندید، من خوردمکه ستم بین و زهر پروردم
آنکه زین زهر شد مرا ساقی« عنده رقیتی و تریاقی»