گنج

بخش ۱۰۸ - در معنی سماع

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۶۳ بیت
عاشقی کو سخن باو شنودهر چه وارد شود نکو شنود
آن زمانت رسد سراندازیکانچه داری جزو براندازی
دف چه باید؟ که زخم پنجه خوردنی ز دست و ز دم شکنجه خورد
تا تو در چرخ وای وای زنیهمچو مصروع دست و پای زنی
لب آن از دمیدن آبله کردکف این از کفیدنش گله کرد
تو اگر واصلی وسیلت چیست؟و گرت حالتیست حیلت چیست؟
سهل وجدی و حالتی باشدکه بسازی و آلتی باشد
این تفاوت ز بهر خام بودپخته را یک نفس تمام بود
چه تواند چونی تهی مغزی؟صفت صورت چنان نغزی
صفت او زبان حال کندچه بود ناله‌ای که نال کند؟
زود بر خود چو دف بدری پوستگر تجلی کند حقیقت دوست
شتر مست را علف چه بود؟عاشق چنگ و نای و دف چه بود؟
لایزالیست حالت ایشانبیمقالی مقالت ایشان
داده در سر و در ملا دل و هوشبه زبانی ز بی‌زبانی گوش
بوی بادی که آن ز نجد آیدسنگ اگر بشنود به وجد آید
دوست بی‌ترجمان سخن گویدلب او بی‌زبان سخن گوید
ز لبش گر سخن نیوش آییبی‌سخن تا ابد به جوش آیی
دف قوال را دریدی توز چه برمیجهی؟ چه دیدی تو؟
با چنین آش و شربت و بریانچیست آن چشم خیرهٔ گریان؟
خود نپرسی که از چه مالست این؟از حرامست یا حلالست این؟
چشم بر هم نهی، فرو مالیبر هوا میجهی و مینالی
شمع و قندیل و نای و دف بایدلوت و بریان چهار صف باید
بر نهالی نهاده بالش راتا تو یاد آوری جمالش را
زین سماعت چه چیز نظم شود؟بجزین لوتها که هضم شود؟
اینکه در شعر میگرایی گوشمدتی بر سماع قرآن کوش
تا ز هر نکته بشنوی رازیکه به جز آز ما مورز آزی
سخن پخته جوی و گوشش کننفس ار خام زد خموشش کن
میوهٔ پخته خور، که بیرنجستمیوهٔ خام اصل قولنجست
نفس عاشقان بسوز بودوین دگرها چو شمع روز بود
سخنی کان ز اهل درد آیدهمچو جان در ضمیر مرد آید
پی به تحقیق ذات نابردهره به اسم و صفات نابرده
آنچه تقدیس را شعار بودو آنچه تنزیه را بکار بود
حق الهام را ندانستهدفع وسواس نا توانسته
ضبط ناکرده پیش دل به درستتا بانجام کار خود ز نخست
کی میسر شود ز عالم مجدکه درآید سر مرید به وجد؟
این سماعی، که عرف و عاداتستپیش ما مانع سعاداتست
تا نمیری ز حرص و شهوت و آزنشود گوش آن سماعت باز
قوت دل را ز تن چو عور کندبه سماع چنان چه شور کند؟
روح چون در جمال حق پیوستجنبش پای چون بماند و دست؟
در بدایت سماع بد نبوددر نهایت سماع خود نبود
آن که از جام وصل مست شودکی به جنبش دراز دست شود؟
پیش جمعی که این سماع رواستمینماید که بر سبیل دواست
زانکه طالب پس از ریاضت سختکه برون آورد ز خلوت رخت
آن وقایع که بود کم باشدجانش از فقد آن دژم باشد
هم زادمان ذکر خسته بودهم ز حرمان خود شکسته بود
منقبض گردد از تغیر حالرنج بیند ز وحشت و ز ملال
اگرش رای شیخ فرمایدکه: سماع سخن کند، شاید
تا از آن واردات یاد کنددل خود زان حضور شاد کند
تو که سودای زلف داری و خالزین سماعت چه وجد باشد و حال
ز سماع آنکه این خبر دارندهر یکی مشربی دگر دارند
جنبش آنکه این خبر دارندهر یکی مشربی دگر دارند
جنبش آنکه نفس او ملکیستچرخ باشد، که جنبش فلکیست
میل بالاست نقش بر بستنزین جهان و جهانیان رستن
در چنان بیخودی سرافشانینفی غیر خداست، تا دانی
هیات نفس تا کدام بود؟جنبش شخص از آن مقام بود
لا ابالی نظر به این نکندسر این حال را یقین نکند
هر کجا نغمه‌ایست یا سازیبم و زیر و دف و خوش آوازی
خانهٔ خوب و مردم از هر دستزاهد و رند و پیر و کودک و مست
زن و نظاره‌ای پر از در و بامپیش ایشان سماع دارد نام
گر چه اینجا همه سراندازیستحال درویش حد اینبازیست
زانکه هست این روش زنان را نیزبر سر کوچه کودکان را نیز
مپسند این سماع در دانشبی‌زمان و مکان و اخوانش
عارفی راست این سماع حلالکه بود واقف از حقیقت حال