شمارهٔ ۲ - وله ایضا
هر شبی تا به سحر زار بگریم ز غمتاندکی خسبم و بسیار بگریم ز غمت
رحمت آری، اگر این گریه ببینی، لیکنخفته باشی تو، چو بیدار بگریم ز غمت
خار خار گل رویت، چو به باغی برومبروم بر گل و بر خار بگریم ز غمت
دل من بیرسنِ زلف تو چون سنگ شودبر دل تنگ، به خروار بگریم ز غمت
بر سر کوی تو، از شوق تو، من هر نفسی. . .
در غمت زار بگریم من و از بیمهریبازخندی چو تو، من زار بگریم ز غمت
اوحدی دوش مرا گفت: «بکن چارهٔ خویش»چاره آنست که ناچار بگریم ز غمت
آخر، ای دستهٔ گل! سوسن باغ که شدی؟بیتو تاریک نشستم، تو چراغ که شدی؟
پیشِ زخم تو به از سینه سپر میبایستبا غم عشق تو تدبیر دگر میبایست
احتراز، ای دل! ازین کار چه سودست امروز؟پیشتر زآنکه دراُفتیم، حذر میبایست
هر شبم دل ز فراق تو بسوزد صد بارباز گویم که: «از این سوختهتر میبایست»
آستین ز آب دو چشم، این که همی تر گردددامنم بیتو پر از خون جگر میبایست
آبرویم ببرد هر نفس این دیدهٔ ترخاک پای تو درین دیدهٔ تر میبایست
جانم از تنگی این دل به لب آمد بیتوبا چنین دل غم عشق تو چه در میبایست؟
اوحدی را شب هجرت ز نظر نور ببردشمع رخسار تو در پیش نظر میبایست
ای دلم برده! مرا بیدل و بیهوش مکنکار دل سهل بود، عهد فراموش مکن
تو برفتی و دلم قید هوای تو هنوزهوس دیده به خاک کف پای تو هنوز
گر نشانی ز جفا چون مژه تیرم در چشمدیدهٔ من نشکیبد ز لقای تو هنوز
بر سر ما بگزیدی تو به هر جای کسیما کسی را نگزیدیم به جای تو هنوز
گفته بودی که: «دوایی بکنم درد تو را»ما در آن درد به امید دوای تو هنوز
ای که عمری سر من بر خط فرمان تو بودتو به فرمان خودی، من به رضای تو هنوز
گر به شاهی برسم، سایه ز من باز مگیرکه گدای توام، ای دوست! گدای تو هنوز
اوحدی! قصه ز سر گیر و بر دوست بنالکه به گوشش نرسیدست دعای تو هنوز
راست گو کز سر، مهرِ منت، ای ماه! که برد؟که زد این راه؟ دلت را دگر از راه که برد؟