گنج

شمارهٔ ۲ - وله ایضا (من و آن دلبر خراباتی - فی طریق الهوی کمایاتی)

در خرابات عاشقان کوییستوندر آن خانه یک پری‌روییست
طوقداران چشم آن ماهندهر کجا بسته طاق ابروییست
در خم زلف همچو چوگانشفلک و هر چه در فلک گوییست
به نفس چون مسیح جان بخشدهر کرا از نسیم او بوییست
ورقی باز کردم از سخنشزیر هر توی این سخن توییست
من ازو دور و او به من نزدیکپرده اندر میان من و اوییست
آتش عشق او بخواهد سوختدر جهان هر چه کهنه و نوییست
سوی او راهبر نخواهم شدتا مرا رخ به سایه و سوییست
اوحدی با کسی نمی‌گویدنام آن بت، که نازکش خوییست
چون ازو نیست می‌شوم هر دمتا ز هستی من سر موییست
من و آن دلبر خراباتیفی طریق الهوی کمایاتی
نه خرابات خیک و کاسه و مینه خرابات چنگ و بربط و نی
آن خراباتهای بی ره و روبر خراباتیان گم شده پی
همه را دیده بر حدیقهٔ قدسهمه را روی در حظیرهٔ حی
گر در آن کوچه باریابی توکی از آن کوچه باز گردی، کی؟
بگذر از اختلاف امشب و دیتا برون آید آن بهار از دی
چو بالا رسی، ز لا تا توندری نامهٔ «الیک» و «الی»
تا تو باشی و او، جدا باشدآسمان از زمین و نور از فی
نقش خود برتراش و او را باشتا شود جملهٔ جهان یک شی
روی آن بت، که اوحدی دیدستنتوان دید جز ببینش وی
سالها شد که راه می‌پویمچون نخواهد شد این بیابان طی
من و آن دلبر خراباتیفی طریق الهوی کمایاتی
هر دم از خانه رخ بدر دارددر پی عاشقی نظر دارد
هر زمان مست مست بر سر کویبا کسی دست در کمر دارد
هر دمی عاشق دگر جویدهر شبی مجلس دگر دارد
یار آنکس شود که می‌نوشددست آن کس کشد که زر دارد
دوست گیرد نهان و فاش کندمخلصان را درین خطر دارد
هر که قلاش‌تر ز مردم شهرپیش او راه بیشتر دارد
یار ترسا و ما مترس از کسعاشقی خود همین هنر دارد
عشق معشوقهٔ خراباتستزانکه عشقست کین اثر دارد
در خرابات ما شود عاشقهر که پروای دردسر دارد
اوحدی تاکنون دری می‌زدچون خرابات ما دو در دارد
من و آن دلبر خراباتیفی طریق الهوی کمایاتی
سخنی می‌رود، به من کن گوشپیش از آن کز سخن شوم خاموش
جز یکی نیست نقد این عالمباز جوی و به عالمش مفروش
گل این باغ را تویی غنچهسر این گنج را تویی سرپوش
پرده بردار، تا ببینی خوشدست با دوست کرده در آغوش
گر کسی می‌شوی، به جز تو کسیدر جهان نیست، بشنو و مخروش
اگر این حال بر تو کشف شودبرهی از خیال امشب و دوش
باز دانی که: من چه می‌گویمگرت افتد گذر به عالم هوش
آن شناسد حدیث این دل مستکه ازین باده کرده باشد نوش
در دلم آتشست و در چشم آبجای آن باشد ار برآرم جوش
اوحدی بازگشت گوشه نشیناگرم فتنه‌ای نگیرد گوش
من و آن دلبر خراباتیفی طریق الهوی کمایاتی
نیست رنگی در آبگینه و آبباده‌شان رنگ می‌دهد، دریاب
باده نیز اندر اصل خود آبیستکافتابش فروغ بخشد و تاب
ز آب بی‌رنگ شد عنب موجودو ز عنب شیره و ز شیره شراب
زین منازل نکرده آب گذرهیچ کس را نکرده مست و خراب
باش، تا رنگ دید و بینی بویعقل ازو سکر دید و غافل خواب
اگرت چشم دوربین باشدبرگرفتم از آن جمال نقاب
غیر ازو هر چه می‌نماید رخنیست یکباره جز غرور و سراب
دیدهٔ اوحدی به جستن اوستگر بیابد به کام دیده جواب
من و آن دلبر خراباتیفی طریق الهوی کمایاتی
جز تو کس در جهان نمی‌دانموز تو چیزی نهان نمی‌دانم
بی‌نشان تو نیست یک ذرهبه جز این یک نشان نمی‌دانم
با تو پوشیده حالتیست مراکه درستش بیان نمی‌دانم
گرچه داناست نام من، لیکنتا نگویی: بدان، نمی‌دانم
این تویی، یا منم، بگو تا: کیست؟شرح این کن، که آن نمی‌دانمم
آن چنانم به بویت، ای گل، مستکه گل از بوستان نمی‌دانم
به اشارت حدیث خواهم گفتکه غریبم، زبان نمی‌دانم
دوستان، جز حدیث او مکنیدکه من این داستان نمی‌دانم
اوحدی باز در میان آمدکام او زین میان نمی‌دانم
چون پس از عمرها که گردیدمراه این آستان نمی‌دانم
من و آن دلبر خراباتیفی طریق الهوی کمایاتی
باز غوغای او علم برداشتعشق او خنجر ستم برداشت
هرچه بی‌راه دید غارت کردو آنچه بر راه دید هم برداشت
دوست احرام آشنایی بستنام بیگانه زین حرم برداشت
خطبها چون به نام او کردندجمله را سکه از درم برداشت
آفتاب رخش ظهور گرفتوز دل من غمام غم برداشت
مطرب عشق را نوا نو شدکین کهن جامه جام جم برداشت
اندر آن جام چون خدا را دیداز کتاب خودی رقم برداشت
روز صید آن سوار ازین نخجیرپر بیفگند، لیک کم برداشت
دل نادان من امانت عشقهم به پشتی آن کرم برداشت
دست او چون به حکم دستوریاز من و اوحدی قلم برداشت
من و آن دلبر خراباتیفی طریق الهوی کمایاتی
مستمع نیست، تا بگویم راستکندرین گنبد این نوا چه نواست
هر چه گویی درو، چو آن شنویپس یکی باشد، این یک و دو چراست
تو یکی، او یکی، دو باشد دواین یکی زان یکی بباید کاست
رشته‌ای گر هزار تو گرددچون سر رشته یافتی یکتاست
گر ز دریا جدا شود قطرهنه که دریا جدا و قطره جداست؟
یار با ماست وین سخن ز نهفتمن برون می‌برم چو موی ز ماست
نیست بی زبده شیر، اشارت کنکه کدامست شیر و زبده کجاست؟
آسمان و زمین گرفت این نورباز بینید کین چه نشو و نماست؟
اوحدی‌وار می‌زنم در دوستتا چه در می‌زند ارادت و خواست
ساختم پرده، گر نگردد کجکردم آهنگ اگر بیاید راست
من و آن دلبر خراباتیفی طریق الهوی کمایاتی
سایهٔ نور پاش می‌بینمزانکه در جمله جاش می‌بینم
آفتابی بدین عظیمی راذره‌ای در هواش می‌بینم
آنکه عمری بگشتم از پی اوبا خود اندر سراش می‌بینم
روز و شب در بلاش می‌سوزمتا نگویی: بلاش می‌بینم
این که وقتی بنالم از غم اونه که از خود جداش می‌بینم
بینشم بی‌خدا کجا باشد؟چو به نور خداش می‌بینم
صورت او چو روشن آینه‌ایستکه جهان در صفاش می‌بینم
هر چه از کاینات گیرد رنگجمله در خاک پاش می‌بینم
اوحدی در قفای ماست، دگردو سه روز از قفاش می‌بینم
من و آن دلبر خراباتیفی طریق الهوی کمایاتی
بده، ای ساقی، آن شراب چو زنگبزن، ای مطرب حریفان، چنگ
که نیابی تو بی‌پریشانیدل که باشد به زلف یار آونگ
با من ار می‌روی به جستن اودامن خویشتن بگیر به چنگ
کانچه جستی درون جبهٔ تستخواهش از روم جوی و خواه از زنگ
ز آب و گل زاده‌ای، از آنی گمدر بیابان جهل چون خر لنگ
از دل و جان برآی، تا بروددر دمی همت تو صد فرسنگ
کاهن و سنگ را چو آب کندآتشی، کو بزاد از آهن و سنگ
نام و نقش خود از میان برگیرتا ترا در کنار گیرد تنگ
خواجه جانست، چون بمیرد تنباده آبست، چون ببرد رنگ
اوحدی شد به عاشقی بد نامآن نگار از زمانه دارد ننگ
من و آن دلبر خراباتیفی طریق الهوی کمایاتی
یار، دوشم ز راه مهمانیبه خرابی کشید و ویرانی
داشت در پیش رویم آینه‌ایتا بدیدم درو به آسانی
که جزو نیست هر چه می‌دانمکه ازو خاست هر چه می‌دانی
انس با عالم الهی گیربه تو گفتم طریق انسانی
دو قدم بیش نیست راه، ولیتو در اول قدم همی‌مانی
گر نه آن نور در تجلی بودآن «اناالحق» که گفت و «سبحانی»؟
که تواند به غیر او گفتن؟«لیس فی جبتی» که می‌خوانی
هر چه هستیست در تو موجودستخویشتن را مگر نمی‌دانی
ای که روز و شبت همی‌خوانمگرچه هرگز مرا نمی‌خوانی
زان شراب بقا بده جامیتا تن اوحدی شود فانی
آشکارا اگر توانم نیکورنه، تا می‌توان، به پنهانی
من و آن دلبر خراباتیفی الطریق الهوی کمایاتی
پرسش خسته‌اش روا باشدکه درین درد بی‌دوا باشد
کس درین خانه نیست بیگانهمرد باید که آشنا باشد
در جهان تو باشد این من و تودر جهان خدا خدا باشد
بنماید ترا، چنانکه توییاگر آیینه را صفا باشد
بی‌قفا روی نیست در خارجوندر آیینه نی‌قفا باشد
اندر آیینه هیچ ننمایدکه نه این شهریار ما باشد
در صفا نیست صورت دوریدوری از ظلمت هوا باشد
این جدایی و کندی روشستروش عاشقان جدا باشد
از خطای خطست اگر دویی استاین دو بینی از آن خطا باشد
اوحدی گر ز دوست برگرددهر دم اندر دم بلا باشد
چون درین آفتاب می‌سوزمتا ز من ذره‌ای به جا باشد
من و آن دلبر خراباتیفی طریق الهوی کمایاتی
چیست این دیر پر ز راهب و قس؟بسته بر هم هزار زنگ و جرس
زین طرف نغمه‌ای که: «لاتامن»زان جهت غلغلی که: «لاتیاس»
عهد و میثاق کرد گرگ و شبانیار و انباز گشت دزد و عسس
چند ازین جستجوی باطل، چند؟بس ازین گفتگوی بیهده، بس
حرف زاید منه برین جدولنقش خارج مزن برین اطلس
کندرین خنب نیست جز یک رنگوندرین خانه نیست جز یک کس
یک حدیثست و صد هزار ورقیک سوارست و صد هزار فرس
عیب ما نیست گر نمی‌بینیمگوهری در میان چندین خس
نیست در کارخانه جز یک کارو آن تو داری، به غور کار برس
دلم از زهد اوحدی بگرفتگر امانم دهد اجل، زین پس
من و آن دلبر خراباتیفی طریق الهوی کمایاتی
همه عالم پرست ازین منظورهمه آفاق را گرفت این نور
هر یک از جانبیش می‌جویندمصطفی از حرم، کلیم از طور
اصل این کل و جز و یک کلمه استخواه توراة خوان و خواه زبور
حاصل شهر عاشقان شهریستگرد بر گرد آن هزاران سور
باش تا نقد او شود پیداباش تا کار او رسد به ظهور
گرچه در پیش چشم و ما مفلسدست در دستگاه و ما مهجور
یار نزدیک‌تر ز تست به توتو ز نزدیک او چرایی دور؟
تاکنون اوحدی اگر می‌پختآرزوی بهشت و حور و قصور
رفتنی رفت، بعد ازین تو مراگر گنه گار داری، ار معذور
من و آن دلبر خراباتیفی طریق الهوی کمایاتی
مدتی من به کار خود بودمبا خود و روزگار خود بودم
صورتی چند نقش می‌بستمگرچه هم در دیار خود بودم
به دیار کسان شدم ناگاهگرچه هم در دیار خود بودم
به در هر حصار می‌گشتمنه که من در حصار خود بودم
سالها یار، یار می‌گفتمخود به تحقیق یار خود بودم
گفتم: او را شکار کردم، لیکچون بدیدم شکار خود بودم
یک شبم یار در کنار کشیدروز شد، در کنار خود بودم
غم دل با کسی نخواهم گفتچون غم و غمگسار خود بودم
اوحدی پیش من حجاب نشدزانکه خود پرده‌دار خود بودم
گفتم: این اختیار نیست مراچون که در اختیار خود بودم
من و آن دلبر خراباتیفی طریق الهوی کمایاتی
دوست به کاروان «کن فیکون»آمد از شهر لامکان بیرون
عور گشت از لباس بیچونیباز پوشید کسوت چه و چون
گر بر آمد بصورت لیلیگه در آمد بدیدهٔ مجنون
گاه مشهور شد بیت نورگاه مذکور شد بسورت نون
چون به آب و زمین او بودستریشه و بیخهای گوناگون
پیش کافور و زنجبیل نهادعسل و تین و روغن زیتون
می‌سرشت این چهار جسم بهممدتی، تا تمام شد معجون
دردها را دوانهاد، دوازهرها را ازو نبشت افسون
اوحدی شربتی از آن بچشیدگشت دیوانه «والجنون فنون»
پر دویدم بهر دری زین پیشبر من این در چو بازگشت اکنون
من و آن دلبر خراباتیفی طریق الهوی کمایاتی
می‌بیاور، که توبه بشکستمیا مده می، که از غمش مستم
نی، که من جز به می نخواهم دادبعد ازین گر به جان رسد دستم
درجهان می مرا چنان سازدکه ندانم که در جهان هستم
خلوتی داشتم به جستن اوچون بجست او مرا،برون جستم
به یکی کردم از دو عالم رویدیده از دیگران فرو بستم
در کف پای آن یکی خاکمبر سر کوی آن یکی پستم
ببریدم دل از تعلق غیرزان بریدن به دوست پیوستم
ز اوحدی دل به رنج بود و چو دلاوحدی شد، ز اوحدی رستم
تا به اکنون ز پند گویان بودبند بر پای و حلق در شستم
بعد از این، چون به حکم گستاخیدر خرابات عشق بنشستم
من و آن دلبر خراباتیفی طریق الهی کمایاتی
گر به دست آوریم دامن دوستهمه او را شویم و خود همه اوست
آنکه او را در آب می‌جوییهمچو آیینه با تو رو در روست
تو تویی و تو از میان برگیرکز تویی تو رشتهٔ تو دو توست
گر شود کوزه کوزه‌گر،نه شگفتکه بسی کاسه سوده گشت و سبوست
تو به مویی بجسته‌ای، ورنهاز تو تا آنکه جسته‌ای یک موست
همه از یک درخت رست این چوبکه گهی صولجان و گاهی گوست
«ها» که اسم اشارتست از اصلالفش را چو واو کردی هوست
انقلابی ضرورتست این‌جاتا تو این مغز بر کشی از پوست
منشین تشنه، اوحدی که تراپای در آب و جای بر لب جوست
مدتی توبه داشتم و اکنونکه خرابات عشق در پهلوست
من و آن دلبر خراباتیفی طریق الهوی کمایاتی
هر چه من گویم،ای دبیر امروزنه به خویشم، ز من مگیر امروز
قلم نیستی به من در کشکه گرفتارم و اسیر امروز
میل یار قدیم دارد دلتن ازین غصه‌گو: بمیر امروز
سالها در کمین نشستم، تادر کمانم کشد چو تیر امروز
رو بشارت بزن، که گشت یکیبا غلام خود آن امیر امروز
چشم گژبین چو از میان برخاستراست شد شاه با فقیر امروز
پرده برمن مدر، که نتوان دوختنظر از یار بی نظیر امروز
چون در آمیخت آب ما با شیرچون جدا می‌کنی ز شیر امروز
اوحدی،جز حدیث دوست مگویکه جزو نیست در ضمیر امروز
به تو رمزی بگویم، ار شنویاز زبانم سخن پذیر امروز:
من و آن دلبر خراباتیفی طریق الهوی کمایاتی
چند وچند؟ ای دل ملامت کشزین من و ما و این عمامه و فش
سر مگردان ز خنجر آن دوسترخ مپیچان ز تیر آن ترکش
نوشدارو، که: غیر دوست دهدزهر باشد، به خاک ریز و مچش
دل ز دنیا و آخرت برگیربه چنین جوع روزه گیر و عطش
رخ به وحدت نهاده‌ای، برداراز میان اختلاف روم و حبش
قل کن روی کعبتین جهتتا ببینی یکی مقابل شش
چند گویی که؟ خانه تاریکست؟نیست تاریک، چشم تست اعمش
قابلی نیست، چون پذیرد نور؟آتشی نیست، کی بسوزد غش؟
ز احد گر نشان همی طلبیبه سر اوحدی قلم درکش
در بدین ناخوشان ببند امروزتا برانیم چند روزی خوش
من و آن دلبر خراباتیفی طریق الهوی کمایاتی
اشک من سرخ کرد و رویم زردبا من آن بی‌وفا ببین که چه کرد؟
همچو خون در رگست و رگ در تنآنکه آبم ببرد و خونم خورد
عشق آن دوست چون برآرد دستسر ز پا، پا ز سر نداند مرد
همه را کشت، تا نماند غیرکشته را سوخت، تا بماند فرد
می‌کشد تیغ و نیست پای گریزمی‌کشد زار و نیست جای نبرد
تا دو چشمم به دست بینا شدهجر او وصل گشت و خارش ورد
پیش ابداعیان چه دیر و چه زود؟نزد توحیدیان چه گرم و چه سرد؟
این همه نقشها که می‌بینیاز یکی کارگاه دان و نورد
اوحدی گر یکی شود با مااز حریفان همی بریم این نرد
قصهٔ درد خویشتن گفتمگر نیاید پدید داروی درد
من و آن دلبر خراباتیفی طریق الهوی کمایاتی