گنج

غزل شمارهٔ ۸۷۶

گر چه در کوی وفا جا نگرفتی و سراییما نبردیم ز کوی طلبت رخت به جایی
بس خطا بود نگه باز نکردن که گذشتیمکن اینها، که نکردیم نگاهت به خطایی
بر تن این سر شب و روز از هوس پای تو دارمورنه من کیستم آخر؟ که سرم باشد و پایی
گر قبا شد ز غمت پیرهنی حیف نباشد؟کم از آن کز کف عشق تو بپوشیم قبایی
قیمت قامت و بالای ترا کس بنداندتا نیفتند چو من شیفته در دام بلایی
درد عشق تو به نزدیک طبیبان ولایتبس بگفتیم و ندانست کسش هیچ دوایی
هم نشینان تو بر سفرهٔ خاصند، چه معنی؟که به درویش سر کوچه نگفتند صلایی
بوسه‌ای ده به من خسته، که بسیار نباشدبه فقیران بدهد محتشم شهر عطایی
اوحدی را مکن از خیل محبان تو بیرونکه توسلطانی و خیلت نشکیبد ز گدایی