غزل شمارهٔ ۸۷۱
ای آنکه ز هجر تو ندیدیم رهاییباز آی، که دل خسته شد از بار جدایی
هر چند مرا هیچ نخوانی که: بیایماین نامه نبشتم که: بخوانی و بیایی
ما را همه کاری به فراق تو فرو بستباشد که ز ناگه در وصلی بگشایی
گفتی که: ز تقصیر تو بود این همه دوریتقصیر چه باشد؟ چو ندانم که: کجایی؟
از بار غم خویش نبایست شکستنما را که شب و روز تو بایستی وبایی
ای رفته و بر سینهٔ ما داغ نهادهسوگند به جان تو که: اندر دل مایی
هر چند پسند همه خلقی ز لطافتاینت نپسندیم که در عهد نیایی
بنمای بنا معقتدانم رخ رنگینتا بیش نپرسند که: دیوانه چرایی؟
ز آیینه عجب دارم آرام نمودنوقتی که تو آن روی به آیینه نمایی
اندر دل یکتا شدهٔ اوحدی امروزسوزیست که آتش برساند به دوتایی