غزل شمارهٔ ۸۶۹
رخ باز نهادم به سماوات الهیتا بر سر گردون بزنم نوبت شاهی
رخت و خر خود را همه بگذاشتم اینجاچون یار مسیحم، بسم این چهرهٔ کاهی
از من مطلب مهر خود، ای شاهد دنیابر مهر تو چون دل نهد این عاشق آهی؟
اینجا نتوان کرد مقام، ار چه دلم راروزی دو سه مهمان تو کرد این تن ساهی
جز در رسن عشق مزن دست ارادتتا یوسف مصری شوی، ای یوسف چاهی
اینجا منشین پر، که جزا مینتوان یافتعمر ابد و مملکت نامتناهی
برخیز و بن باغ بهشتی نظری کنتا پیش نهم هر چه دلت خواهد و خواهی
گه نعره بر آریم ز صحراش چو مرغانگه غوطه بر آریم ز دریاش چو ماهی
در نامهٔ ترکیب که داری نظری کنتا سر دو گیتی بشناسی بکماهی
نی نی، که ازین هر دو جهان جز به رخ اوگر باز شود چشم تو در عین گناهی
یکرنگ شو، ای اوحدی و یکدل و یکتادر کش قلم و خط به سپیدی و سیاهی