غزل شمارهٔ ۸۵۸
به روی خود نظر کن، تا بلای عقل و دین بینیگره بر مشکها زن، تا کساد مشک چین بینی
سر و دل خواستی از من، اشارت کن، که در ساعتسرم بر آستان خویش و دل بر آستین بینی
مرا سر گشته و حیران و ناکس گفتهای، آریتو صاحب دولتی، در حال مسکینان چنین بینی
بهشتی طلعتا، آن چشمهٔ کوثر لبت باشدکه در وی لذت شیر و شراب و انگبین بینی
قیامت میکند طبعم چو میبیند ترا، آریقیامت باشد آن ساعت که مه را بر زمین بینی
جدا کن پرده از رخسار چون خورشید نورانیکه نور خرمن ماهش به معنی خوشه چین بینی
دو لعل خویش را یک دم به وصف خود زبانی دهکه همچون اوحدی ملک سخن زیر نگین بینی