غزل شمارهٔ ۸۵۰
هر قصه مینیوشی و در گوش میکنیپیمان ما چه شد که فراموش میکنی؟
این سخت گفتنت همه با من ز بهر چیست؟چون من در آتشم تو چرا جوش میکنی؟
بر دشمنان خود نپسندد کس این که توبا دوستان بیتن و بیتوش میکنی
در خاک و خون ز هجر تو فریاد میکنمایدون مرا ببینی و خاموش میکنی
همچون علم به بام برآورد نام ماسودای آن علم که تو بر دوش میکنی
تا غصههای تست در آغوش دست منآیا تو با که دست در آغوش میکنی؟
ده شیشه زهر در رگ و پی میکند مراهر جام می که با دگری نوش میکنی
گفتی که: اوحدی ز چه بیهوش میشود؟رویش همینمایی و بیهوش میکنی