گنج

غزل شمارهٔ ۸۴۸

جفا بر کسی بیش ازین چون کنی؟که هر دم به نوعی دلش خون کنی
تو روزی ز دست غم خود مرابه صحرا دوانی و مجنون کنی
نگویم به کس حال بیداد توکه ترسم بگویند و افزون کنی
نمی‌دارم از دامنت دست بازگرم دامن دیده جیحون کنی
برآنی که بر من کنی رحمتیچه سودم دهد؟ گر نه اکنون کنی
نبود این گمان اوحدی را بتوکه با او دل خود دگرگون کنی