گنج

غزل شمارهٔ ۸۴۶

گر نخواهی که نظر با من درویش کنیاین توانی که به صد غصه دلم ریش کنی
نکنی گوش به جایی که رود قصهٔ منمگر آن گوش که بر قول بداندیش کنی
با چنان تیر و کمانی که ترا می‌بینمعزم داری که دلم را سپر خویش کنی
از تو آن روز که امید وفایی دارمتو در آن روز بکوشی و جفا بیش کنی
خلق بی‌زخم چو قربان غمت می‌گردندآن همه تیر چه محتاج که در کیش کنی؟
گر ترا دست به جور همه عالم برسدهمه در کار من عاجز درویش کنی
اوحدی چون ز لب لعل تو نوشی طلبدمویها بر تنش از محنت و غم نیش کنی