غزل شمارهٔ ۸۳۲
ای تن و اندامت از گل خرمنیعالمی حسنی تو در پیراهنی
دل که بالای تو و روی تو دیدکی فرود آید به سرو و سوسنی؟
بیدهان همچو چشم سوزنتشد جهان بر من چو چشم سوزنی
آنکه ببرید از من بیدل تراجان شیرین را جدا کرد از تنی
بر دلم داغ جفا تا کی نهی؟بار چندین برنتابد گردنی
دوش میگفتی که: پیش من بمیرگر مجال افتد زهی خوش مردنی!
اوحدی مسکین به گیتی بیرختکی قراری داشتی در مسکنی؟