غزل شمارهٔ ۸۲۶
شاد گردم که هر به ایامیقامتت را ببینم از بامی
بیتو کارم به کام دشمن شدوز دهانت نیافتم کامی
در جدایی تبم گرفت و تو خودننهادی به پرسشم گامی
دشمنان از شراب وصل تو مستدوستان را نمیدهی جامی
خال را دانه ساختی وز زلفبر سر دانه میکشی دامی
در دلم چون غمت قرار گرفتگو: قرارم مباش و آرامی
چه تفاوت کند در آتش تو؟گر بسوزد چو اوحدی خامی