غزل شمارهٔ ۸۱۲
بر ما ستم و خواری، ای طرفه پسر تا کی؟وندر پی وصلت ما پوینده بسر تا کی؟
بر ما ستمی کرده، خون دل ما خوردهما بر ستمت پرده میپوش و مدر، تا کی؟
امشب تو به زیبایی خود خانه بیاراییفردا که برون آیی رفتی و دگر تا کی؟
عنبر به دلاویزی بر دامن مه ریزیاین بوالعجب انگیزی در دور قمر تا کی؟
ای بنده لبت را من، عاشق طلبت را منشیرین رطبت را من میبین و مخور تا کی؟
چون هست شبستانت، پر غلغل مستانتمن بندهٔ دستانت، چون خاک بدر تا کی؟
پیوسته به صد زاری، چون اوحدی از خواریشبهای چنین تاری، با آه سحر تا کی؟