غزل شمارهٔ ۸۰۷
حال دل پیش تو گفتم، که تو یارم باشینه بدان تا تو به آشفتن کارم باشی
من که سوزنده چو شمعم خود ازین غصه تو نیزچه ضرورت که فروزندهٔ نارم باشی؟
زین پس آن چشم ندارم که مرا خواب آیدمگر آن شب که در آغوش و کنارم باشی
همچو بلبل همه از دست تو فریاد کنمتا تو، ای دستهٔ گل، باغ و بهارم باشی
با که آرام کنم؟ یا چه قرارم باشد؟که تو سرمایهٔ آرام و قرارم باشی
نکنم یاد بهشت و غم دوزخ نخورمگر تو فردا حکم روزشمارم باشی
مگر آن روز به نخجیر سگانت نگرمکان سرپنجه ندارم که شکارم باشی
اوحدی، از گل روی تو مراد من چیست؟گفت: شرطست که هم صحبت خارم باشی
با چنان گل چه غم از خار؟ که بر هم نزنمدیده از تیر و تبر، گر تو حصارم باشی