غزل شمارهٔ ۸۰۳
تو از رنگی که بر گردی کجا همرنگ ما باشی؟که ما را میرسد رندی و بیباکی و قلاشی
بدین ریش تراشیده قلندر کی شوی؟ چون توجوالی موی در پوشی و مشتی پشم بتراشی
ازین صورت چه میخواهی؟ دوای سیرت بد کنکه تقصیری نکرد ایزد درین صورت به نقاشی
کجا شیرین شود کام تو از حلوای خرسندی؟که مانند نمکدان در قفای سفرهٔ آشی
ترا با دیگران جنگست و دشمن در بن خانهبه گرد نفس خود بر گرد، اگر در بند پرخاشی
گرت سرسبزیی باید، درین صورت به صدق دلبه آب دیده باید کرد سال و ماه فراشی
به درویشی و مسکینی چو دستت میدهد چیزیچرا در پای درویشان و مسکینان نمیپاشی!
تو بر کن چشم معنی را و بنگر نیک، تا با خودچه رخ پوشیدگان بینی ز هر سویی به جماشی؟
بسان اوحدی این جا بنه در نیستی گردنکه کاری بر نمیآید ز خود بینی و بواشی