غزل شمارهٔ ۷۹۰
من به هر جوری نخواهم کرد زاریزانکه دولت باشد از خوی تو خواری
گفتهای: خونت بریزم،سهل باشدبعد ازین گر بر سرم شمشیر باری
گو: بیاموز، ابر نیسانی، ز چشمماشک باریدن در آن شبهای تاری
بر ندارم سر ز خاک آستانتمن خود این خیر از خدا خواهم به زاری
با تو خواهم گفت هر جوری که کردیگر نخواهی عذرم، آخر شرم داری
اوحدی مقبل شود در هر دو عالمار قبولش میکنی روزی به یاری