غزل شمارهٔ ۷۸۸
ز تورانیان تنگ چشمی سواریدر ایران به زلف سیه کرد کاری
که کافر نکردست بر دین پرستیکه دشمن نکردست با دوستداری
دهانش خموشی، لبش باده نوشیسرش پر خروشی، میان پود و تاری
به چهره چراغی، به رخساره باغیبه سیرت بهشتی، به صورت بهاری
ستم را به سختی دلش پایمردیطرب را به نرمی تنش دستیاری
به بالا چو سروی، برفتن تذرویبه پیکار شاهی، به پیکر نگاری
سیاووش رویی، فرنگیس موییفریبرز شکلی، فریدون شعاری
نه جمشید، لیکن هرش بنده میرینه ضحاک، لیکن هرش زلف ماری
اگر شعر گویی در آن غمزه زیبدو گر هوش بندی در آن زلف باری
کزین بیژنی را بدوزد به تیریوزان رستمی را ببند به تاری
شماری گر از بیدلانش بگیرینگیری دل اوحدی در شماری