غزل شمارهٔ ۷۷۳
سوگند من شکستی، عهدم به باد دادیبا این ستیزه رویی روز و شبم به یادی
گفتی: چو کارت افتد من دستگیر باشمخود با حکایت من دیگر نیوفتادی
چستی نمودم، ای جان، در کار عشق اولسودی نداشت با تو چستی و اوستادی
چون دیده و دل من گشتند فتنهٔ توآب اندران فگندی آتش از آن نهادی
هم سرو لالهرویی، هم ماه مشک موییهم ترک تند خویی، هم شاه حورزادی
روی تو شمع گیتی چون مهر نیم روزانبوی تو راحت جان چون باد بامدادی
شادی کنی چو بینی ما را بغم نشستهای اوحدی غلامت،خوش میروی بشادی!