گنج

غزل شمارهٔ ۷۵۷

دولت ز در باز آمدی ما را پس از بی‌دولتیگر رخ نمودی ترک ما «بعداللتیا واللتی»
می‌زیبد او را سلطنت، زیرا که پیش درگهشهر شب خروش عاشقان باشد چو کوس نوبتی
از سرکشی او چون علم در جنگ با ما روز و شبما در برش زاری‌کنان مانند کوس نوبتی
دادم به زلفش دوش دل، چشمش به ترکی گفت: هی!او را چو کردی پیشکش، ما را نیاری خدمتی؟
من می‌توانم بوسها دزدیدن از لعلش ولیچشمش چو غوغا می‌کند می‌ترسم از بی‌حرمتی
شکر به دامن می‌کشند از لعل او تردامنانوانگه دل بیمار من می‌میرد از بی‌شربتی
ای اوحدی، چون طاقت جورش نیاوردی دگربر یار هر جایی منه خاطر، که صاحب غیرتی
شهر کسانست این، دگر بر نیکوان عاشق مشوگردن به مسکینی بنه، مادام کندر غربتی