غزل شمارهٔ ۷۵۰
ای که دیگر بیگناه از من عنان پیچیدهایدشمنی کردی روی از دوستان پیچیدهای
زور بر ما ناپسند آمد که از روی قیاسپنجهٔ مسکین و دست ناتوان پیچیدهای
گر به سالی یک سخن با ما بگویی از دروغراست پنداری درو رمزی نهان پیچیدهای
آشکارا دی فرستادی دعایی نزد منزیر هر حرفیش دشنامی نهان پیچیدهای
نامهای دوشم فرستادی به نام آشتیچون به دیدم، بیست جنگش در میان پیچیدهای
التماس بوسهای کردم شبی، رفتی به خشموین نهان عمری برآمد تا در آن پیچیدهای
زلف و رویت جانب ما گوش میدارند و توزلف را زین تاب دادی، روی از آن پیچیدهای
قصه ها دارم، ولی نتوان نمودن پیش توکاوحدی را دم فرو بستی، زبان پیچیدهای