گنج

غزل شمارهٔ ۷۲۵

در سر و سرای خود نگذاشتم الااللهوندر دل ورای خود نگذاشتم الاالله
از غیر به جای او نگذاشت کسی را دلوز خار به جای خود نگذاشتم الاالله
کی تازه توان کردن پیوند من و دنیی؟کز گرد و گیای خود نگذاشتم الاالله
تا ارض و سمای من خالی شود از من همدر ارض و سمای خود نگذاشتم الاالله
از ما و ز من غیری مشکل بهلم چیزیمن کز من و مای خود نگذاشتم الاالله
در گفتن « لا» هر کس بگذشت ز چیزی، مناز گفتن لای خود نگذاشتم الاالله
از خلق بهای من مستان چو شوم کشتهزیرا که بهای خود نگذاشتم الاالله
من چون ز برای او هم خانهٔ دین گشتمدر خانه برای خود نگذاشتم الاالله
بر لوح لوای دل ننگاشتم الا «هو»در دلق و قبای خود نگذاشتم الاالله
چون اوحدی ار باقی مانم نه عجب، زیراکز عین بقای خود نگذاشتم الاالله