گنج

غزل شمارهٔ ۷۲۰

می‌نالم ازین کار به سامان نرسیدهوین درد جگر سوز به درمان نرسیده
جانا، سخنست این همه سوراخ ببینیدبر سینهٔ این کشتهٔ پیکان نرسیده
افسوس! که موری نشکستیم درین خاکوین قصه به نزدیک سلیمان نرسیده
ای ترک پری‌چهره، چه بیداد و جفا ماند؟کز کافر چشمت به مسلمان نرسیده
از خوان تو برخاسته یغمای طفیلیزان گونه که یک لقمه به مهمان نرسیده
شک نیست که این چشم چو دریا نگذارددر شهر یکی خانهٔ توفان نرسیده
زود اوحدی اندر سخن خود برساندآوازهٔ این جور به سلطان نرسیده