گنج

غزل شمارهٔ ۷۰۵

یا به نزد خویشتن راهم بدهیا مجال ناله و آهم بده
از دهانت چون نمی‌یابم نشانبوسه‌ای زان روی چون ماهم بده
تشنهٔ چاه زنخدان تو شدجان من، آبی از آن چاهم بده
غربت من در جهان از بهر تستقربت خاصان درگاهم بده
دوش میگفتی: ز من چیزی بخواهبوسه‌ای زان لعل می‌خواهم، بده
هر چه از من خواستی یکسر تراستاز تو من نیز آنچه میخواهم بده
یا خیال خود به خواب من فرستیا دلی بیدار و آگاهم بده
گنج وصلت هم درین ویرانهاستآن چنان گنجی ز ناگاهم بده
بر بساط آرزو چون اوحدیشاه می‌خواهم ز رخ، شاهم بده