غزل شمارهٔ ۶۹۸
آن گل سوریست در کلاله نهفتهیا به عبیرست برگ لاله نهفته
در دهن کوچک چو پستهٔ او بینرستهٔ دندان همچو ژاله نهفته
از گل و شکر نواله ایست لب اوداعیهٔ بوسه در نواله نهفته
سینهٔ من هر نفس که زد به فراقشدر دم او شد هزار ناله نهفته
خط خوشش را حوالتست به خونمکی شود آن خط و آن حواله نهفته؟
در جگر اوحدی نگر، که ببینیاز غم او درد چند ساله نهفته
دم به دم او را غزل بسوزتر آیداز نظرش تا شد آن غزاله نهفته