گنج

غزل شمارهٔ ۶۹۵

روی زیبا نتوان داشت نهان پیوستهخاصه رویت که به روحست و روان پیوسته
زلف از دست بدادیم و ز دل خون بچکیدگویی آن زلف رگی بود به جان پیوسته
آبم از دیده روانست و خیال قد اوهمچو سرویست در آن آب روان پیوسته
ابروان همچو کمان داری و مژگان چون تیروز پی عربده تیرت به کمان پیوسته
بار دیگر بگزند دل ما می‌کوشیای به رغم دل ما در دگران پیوسته
در شگرفان حرکاتیست که آتش خواننددر تو آن هست و دو صد فتنه به آن پیوسته
اوحدی نام بر آورد به نیکو سخنیتا که نام تو شد او را به زبان پیوسته