غزل شمارهٔ ۶۹۰
چون همه ملک وجود خانهٔ شاهست و شاهراه چه جویی به غیر؟ بیش چه پویی به راه؟
ای که نچیدی گلش،، در گل خود کن نظرای که ندیدی رخش، در دل خود کن نگاه
تا تو به خود میروی، گر چه نه بد میرویبیتلفی نیست مال، بیکلفی نیست ماه
رنگ دویی رنگ ماست ورنه ز نوری چراست؟پیکر چینی سفید، هیکل زنگی سیاه
وادی قدسست هین! رو بکن از پای کفشنادی عشقست هان! رو بنه از سر کلاه
اوحدی، ار کار هست، بر در او بار هستدر شو و حجت بگیر، بگرو و حاجت بخواه
یار کمینها کند، غارت دینها کندآنکه چنینها کند، بر تو نگیرد گناه