غزل شمارهٔ ۶۷۵
دل من خستهٔ یاریست بیتوتنم در قید بیماریست بیتو
مرا گوییکه: بیمن جان همی دهکرا خود غیر ازین کاریست بیتو؟
ترا در سر دلازاریست بیمنمرا با خود دلازاریست بیتو
تو فخری میکنی بر من، چه حاجت؟مرا از خویش خود عاریست بیتو
دلی را شاد پنداری تو، زنهار!مپندار این که پنداریست بیتو
فضای هفت کشور بر دو چشممز غم چون چاره دیواریست بیتو
هر آن گل کز گلستانی بر آیدبه چشم اوحدی خاریست بیتو