غزل شمارهٔ ۶۶۲
تا فاش گشت ذکر دهان چو قند تورغبت نمیکند به شکر دردمند تو
محتاج قید نیست، که زندانیان عشقبیرون نمیروند به جور از کمند تو
کشتند در کنار چمن سروها بسیلیکن نمیرسند به قد بلند تو
گر صد غبار بر دل من باشد از غمتمشکل جدا شوم ز عنان سمند تو
ور دیگری ز تیغ جفای تو سر کشدمن سر نمیکشم، که شدم پای بند تو
کردم فدای تو دل و دین و توان و جانتا خود کدام باشد ازینها پسند تو؟
از دردت اوحدی سخنی دارد، ای نگاربشنو حکایتی که کند دردمند تو