گنج

غزل شمارهٔ ۶۶۰

گر سوی من چنین نگرد چشم مست توسر در جهان نهم به غریبی ز دست تو
آمد بهار و خاطر هر کس کشد به باغمیلی کی او کند که بود پای بست تو؟
قاضی ترا به دیده ملامت همی کندبر محتسب، ز دست محبان مست تو
سر بگذرد به چرخ بلندم به گردنیگر دست من رسد به سر زلف پست تو
صد بار پیش دشمن اگر بشکنی مراسهلست پیش من، چو نبینم شکست تو
دردا! که هستیم ز فراق تو نیست شدکامی ندیده از دهن نیست هست تو
یک ساعت اوحدی به دو چشمت نگاه کردپنجاه تیر بر دلش آمد ز شست تو