غزل شمارهٔ ۶۴۴
ای ز سودای تو در هر گوشهای آواره منچارهٔکارم نه نیکو میکنی، بیچاره من!
روز مرگم بر سر تابوت خواهد شعله زدآتش عشقت که در دل دارم از گهواره من
ای که گفتی: با جفای یار سیمین بر بسازچند شاید ساخت؟ ز آهن نیستم، یا خاره، من
در زبان خاص و عام افتاد رازم چون سخنای مسلمانان، زبون افتادهام یک باره من
کاشکی! آن روی منظورش نمیدیدم ز دورتا چو دوران کردمی از گوشهای نظاره من
خرقهٔ پرهیزم از سودای این دل پاره شدخود نمییابم خلاص از دست این دل پاره من
اوحدی را عاشق و میخواره کرد او این چنینورنه تاکنون نبودم عاشق و میخواره من