گنج

غزل شمارهٔ ۶۴۰

دشمن دون گر نگفتی حال منخود به گفتی چشم مالامال من
هر شبی از چرخ نیلی بگذردنالهای این تن چون نال من
حال من چون خال مشکین تیره شددر فراق یار مشکین خال من
کاشکی! آن روی فرخ می‌نمودتا ازو فرخنده گشتی فال من
روز عمرم شب شد و پیدا نگشتروز این شبهای همچون سال من
بر دل ریشم دلیلی روشنستراستی را پشت همچون سال من
مرغ او بودم، چرا برمی‌تپم؟گر نزد تیر بلا بر بال من؟
کاشکی!دستم به مالی می‌رسیدکز برای دوست گشتی مال من
وه! که روز اوحدی بی‌روی دوستشد سیه چون نامهٔ اعمال من