گنج

غزل شمارهٔ ۶۳۴

چون مرا غمناک بیند شاد گردد یار منزان سبب شادی نمی‌گردد به گرد کار من
اشک چشمم سر دل یک یک به رخ‌ها بر نبشتگوییا با اشک بیرون می‌رود اسرار من
رخت ازین شهرم به صحرا برد می‌باید که شبمردم اندر زحمتند از نالهٔ بسیار من
گر نه آب چشم سیل‌انگیز من مانع شودهر شبی شهری بسوزد آه آتشبار من
همچو یاقوتست اشکم، تا خیال لعل اوآشنایی می‌کند با دیدهٔ بیدار من
من ز تیمارش چنان گشتم که نتوان گفت و اوخود نمی‌پرسد که: حالت چیست؟ ای بیمار من
ز اوحدی هجران او کوتاه کردی دست زودگر به گوش او رسیدی ناله‌های زار من