غزل شمارهٔ ۶۳
حسن خود عرضه کن، ای ماه پسندیده صفاتتا شود دیدهٔ ما روشن از آثار صفات
لب لعل و دهن تنگ و خط سبز تو برددر جهان آب رخ معدن و حیوان و نبات
چشمم از گریه فراتست و رخ از ناخن نیلتو توانی که به هم جمع کنی نیل و فرات
همچو فرهاد دگر کوه گرفتیم و کمردر فراق رخت، ای دلبر شیرین حرکات
جز وفاق تو حدیثم نبود وقت نشوجز وفای تو به یادم نبود روز وفات
سیم اشک من از آن نقد روانست، که گشتلب لعل تو محصل، خط سبز تو برات
هر چه گویی بتوانم، مگر از روی تو صبرو آنچه خواهی بکنم، جز به فراق تو ثبات
نیک درویشم و در حسن زکاتی هم همستبده، ای محتشم حسن، به درویش زکات
کردم اندیشه که آن روز کجا دانم رفت؟گر بیابم ز کمند سر زلف تو نجات
اوحدی داد تو از شاه بخواهد روزیکه بگردد به فراق رخ زیبای تو مات