غزل شمارهٔ ۶۱۱
قصهٔ یار سبک روح نگفتم به گرانانکه چنین حال نشاید که بگویند به آنان
ای که جان خواستهای از من بیدل، بفرستمجان چه چیزست؟ که زودش نفرستند به جانان
جان به تن باز رود کشتهٔ شمشیر غمت رادر لحد نام تو گر بشنود از مرثیه خوانان
بر سر خوان خیال تو ز بس خون که بخوردیمپیر گشتیم و ز ما صرفه ببردند جوانان
من به شیرین سخنی آب نمییابم و کردهبارها غارت حلوای لبت چرب زبانان
حال من پیش رقیبان تو دانی به چه ماند؟قصهٔ گرگ دهن بسته و انبوه شبانان
گر چه از مدعیان واقعهٔ خود بنهفتمهیچ پوشیده نشد بر نظر واقعه دانان
گر بخندد لب من عیب مکن هیچ، که حالیمدتی هست که دل تنگم ازین تنگ دهانان
بر رخ چون سپرش تیر نظر گر نفگندیاوحدی، زخم چرا خوردی ازین سخت کمانان؟