غزل شمارهٔ ۵۹۴
باغ بسان مصر شد از رخ یوسف سمنگشت روان ز هر طرف آب چو نیل در چمن
جامهٔ توبه زشت شد، وقت کنار کشت شدبر صفت بهشت شد، باغ، به صد هزار فن
عمر عزیز شد به سر، تخت عزیز گل نگربر سر سبزهای تر، در بن شاخ نارون
لاله به موکب صبا، گفت: هزار مرحباغنچه خزید در قبا، گل بدرید پیرهن
غلغل مرغ زندخوان، رفت به گوش زندگانزنده دلی، مکن نهان، روی چو مرده در کفن
ای شده روی زرد دین، هیچ نچیده ورد دینکی برسی به درد دین؟ جز به صفای درد دن
هرچه بخواستی تویی، و آنچه نکاستی توییرو، که به راستی تویی، انجم این دو انجمن
فرع تویی و اصل تو، جنس تویی و فصل توهجر تویی و وصل تو، گر برسی به خویشتن
اوحدی، از مکان او مگذر و آستان اوچون شدهای از آن او، لاف مزن ز ما و من