گنج

غزل شمارهٔ ۵۸۸

ما در غم هجران تو، گر زانکه بمیریمبر وصل تو یکروز ببینی که: امیریم
ای سرو، که اسباب جوانی همه داریبا ما به جفا پنجه مینداز، که پیریم
گر تلخ شود کام دل ما چه تفاوت؟کز یاد لب لعل تو در شکر و شیریم
از بهر فرستان این قصه بر توپیوسته دوان در طلب پیک و دبیریم
در شهر طبیبیست که داند همه رنجیاو نیز ندانست که: مجروح چه تیریم؟
با روی تو این سختی پیوند که ما راستبعد از تو روا باشد، اگر دوست نگیریم
گو: قافله بیرون رو و همراه سفر کنما را سفر و عزم نباشد، که اسیریم
هر تلخ، که خواهی تو، بگو، تا بنیوشیمهر زهر، که داری تو، بده، تا بپذیریم
این نامه پراگنده از آنست که بی‌توچون اوحدی امروز پراگنده ضمیریم