غزل شمارهٔ ۵۸۱
ما نور چشم مادر این خاک تیرهایمآبای انجم فلکی را نبیرهایم
هر نقد را که از ازل آمد به کام گیرهر فیض را که تا ابد آمد پذیرهایم
در پنج رکن متفقالاصل چارهگربر چار سکن متفقالفرع چیرهایم
مستوفیان مال بقا را خزینهدارقانونیان طب بقا را ذخیرهایم
ای مدعی، مکن تو ندانسته طرح ماکه اکسیر و اصلان قدم را خمیرهایم
گر کردهای تجارت هندوستان عشقدانی که: ما متاع کدامین جزیرهایم؟
از اتفاق غیبت ده روزه باک نیستکانجا ز حاضران بزرگ حظیرهایم
آنجا مکرمیم چو سقلاب و زنجبیلهر چند در دیار تو کرمان و زیرهایم
لاف « بلی» زدیم وز روز الست بازبر یک نهاد و یک صفت و یک و تیرهایم
ما را ز شهر تا که برون بردهاند رختگه خواجهایم در ده و گاهی امیرهایم
دوری ز کوی دوست گناهی کبیره بوداکنون به شست و شوی گناه کبیرهایم
روزی به چرخ جوش برآرد فقاع جانزین خم سر گرفته، که در وی چو شیرهایم
با اوحدی معاشرت روح قدسیاننشگفت ازان، که ما همه از یک عشیرهایم