گنج

غزل شمارهٔ ۵۶۱

شد زنده جان من به می، زان یاد بسیارش کنمانگور اگر منت نهد، من زنده بر دارش کنم
من مستم از جای دگر، افتاده در دامی دگرهر کس که آید سوی من، چون خود گرفتارش کنم
جان نیک ناهموار شد، تا با سر و تن یار شدبر می‌زنم آبی ز می، باشد که هموارش کنم
سجاده گر مانع شود، حالیش بفروشم به میتسبیح اگر زحمت دهد، در حال زنارش کنم
دیریست تا در خواب شد بخت من آشفته دلمن هم خروشی می‌زنم، باشد که بیدارش کنم
دل در غمش بیمار شد وانگه من از دل بی‌خبراکنون که با خویش آمدم زان شد که بیمارش کنم
در شمع رویش جان من، گم گشت و میگوید که؟ نهکو زان دهن پروانه‌ای؟ تامن پدیدارش کنم
گر سر ز خاک پای او گردن بپیچد یک زماننالایقست ار بعد ازین بر دوش خود بارش کنم
گویند: وصف عشق او، تا چند گویی؟ اوحدیپیوسته گویم، اوحدی، تا نیک بر کارش کنم